چوب
لبه تیز مقار چون دشنه ای آخرین لایه مانده بر تنم را بر میدارد،
نگاهم همچنان خیره است
به نمیدانم کجا
دستی مقار را در پیچ وخم زلفهایم راه میبرد و رد پایش طره رقصانی بر شانه ام می نشاند
حالا روزهاست من و دشنه ودستهایی که دیگر بخشی از من است با هم همسازیم
و من زاده شدم با هزار هزار ضرب که پیکرم را سایید
نگاهم همچنان خیره است
به روزگاری که آغوشم جای پرندگان بود
و نیک میدانم جوانه ای دیگر بار از درونم خواهد رویید
من،
دوباره سبز خواهم شد.
فلز
آتش، سرخی رویم را دو چندان میکند،
پس چه باک
تنم را بگداز هر چه آتشین
برای سرخی گونه دختران و نقشهایی که بر تنم نقشند ،این بهایی نیست
چندان بر من کوب تا راز دلم بر ملا شود
چه رازها درونم نهفته است
تو محرم باش
من رخ مینمایم
و تو
به آتشم بسوزان ،تا سرخی رویم
اسرارم را بپوشاند.
نقش
باز آبستن خیالم
باز خیال میچرخد
چرخ،چرخ،چرخ، خیال می چرخد ،و من،
با خیال
چرخ،چرخ،چرخ ،خیال میچرخد ،و من،
درآیینه دختری را میبینم که تمنای هزار آیینه دارد
چرخ،چرخ،چرخ
خیال می چرخد،ومن،
ماهی های طلایی را پر میدهم تا کنار ماه
خیال میچرخد،و من،
خیال میکنم ماهی های طلایی به ماه رسیده اند
دلم آرام میگیرد
خیال میچرخد ومیچرخد
وتلنگری میشود تا ببینم، تا بشنوم
هی ،میشنوی؟
... وخیال
دشنه ای میشود
که آرام
دختری را از بند الوارها می رهاند.